نقدی بر نمایش “نام تمام مردگان یحیی است” – منتقد رضا آشفته

✅نقدی بر نمایش “نام تمام مردگان یحیی است”

????نویسنده و کارگردان: کورش سلمانی

????رضا آشفته
منتقد و نویسنده

????مادرانی داغدار و یک رویای جاودانه

????در ایران ما، همیشه نویسندگان در آغاز یا پایان و یا این دو مهم باهم مشکل دارند و برای همین نمی توانند آثار نمایشی ماندگار بیافرینند. ماندگار در قیاس با آثار ماندگار جهانی، چون هر اثری در زبان خود سالها عمر می کند اما اینکه بتواند بیرون از زبان خود نیز اعتبار و دنباله ای بیابد توان ویژه تری می خواهد که آن را باید در درک درست نمایشنامه به اعتبار همان زبان معیار جهانی جستجو کرد.
این دیباچه می تواند بیانگر یک نقد کارساز و کاربردی در همین نمایشنامه “نام تمام مردگان یحیاست”، باشد. بر خلاف نام انسان ها که به ناچار مکرر می شود اما آثار ادبی و نمایشی بهتر است که به منحصرترین نام برسد و آن اثری که در آغاز از چنین نامی برخوردار است، همانا یگانه است؛ هرچند دیگران بخواهند آن نام را تکرار کنند. چون این نام، پیش از این نام یک رمان از عباس معروفی بوده و تکرارش به لحاظ زیبایی شناسی رفتاری به ذوق می زند مگر در یک صورت که آنهم به ناچار اقتباس از یک رمان است و تکرار نام هماهنگ با اصل نام و ریشه اش در رمان خواهد بود.

???? یک پایان باز
از نام بگذریم، نمایشنامه در چند تابلو به دنباله بیان یک زندگی است که بین مادران تعمیم پذیر است. مادرانی که در جنگ پسری را از دست داده اند اما هنوز رویای بازگشت آن عزیز را دارند و در نهایت چنین آرزویی را باید به گور ببرند… در اینجا علاوه بر آن مادران داغدار، یک پدر پیر و فرتوت هم هست که پسرش را در جنگ گم کرده است. او در تصادف با یک ماشین شاسی بلند جانش را از دست می دهد اما چون مرگ مغزی شده می توانند اعضای بدنش را به چند بیمار که کمبود و نقص عضو اساسی مانند کلیه، کبد و قلب دارند، آنها را ارزانی کنند… در این بین پیرمرد یک پسر دارد که در واقع پسر برادرش هست که حالا او را به اشتباه همانند پسر خود قاسم می خواند و قاسم برای درست کردن یک زندگی در دل فقر و نداری هایش به دنبال فروش کلیه اش است و خریدار دو زن هستند که یکی قاسم و دیگری یحیایی دارند که باید با کلیه خریداری شده رو به راه شوند اما پول اینان کافی نیست و قاسم از فروش کلیه پشیمان می شود… در نهایت پس از مرگ پدر یا عمو، با دیدن این زنان بیچاره، تصمیم می گیرد که هر دو کلیه عمویش را به این زنان هدیه کند… و در واقع این هدیه کردن همزمان می شود با آوردن چند تکه استخوانی که ناله و فغان قاسم را به آسمان می فرستد…
تا اینجا که در بالا آمد، می توان گفت که درواقع نمایش باید تمام شود و پس از این دیگر نباید چیزی بیاید چون هم از منطق روایی که در آن تمثیل و تکثر ملاک است بیرون می آید و می خواهد واقعیت های تلخ تری را آمیزه این ماجراها کند که دیگر به زور و آب بستن می ماند و حکایت را از آن منطق زیبای تمثیلی به دو سه صحنه شعاری و بی خاصیت تبدیل می کند. همان پایان نچسبی که کل نمایشنامه را هم زیر پرسش می برد که مگر می شود این آدمها که هر سه گمشده ای در جنگ دارند یکهو به هم گره بخورند؟! اما اگر در همان لحظه همه چیز تمام می شود؛ ما به جای پیرنگ خطی و ارسطویی با یک خرده پیرنگ نادر و بی بدیل همراه می شویم که با طرح پرسش های بنیادین و ایجاد یک پایان باز ما را به تکاپو وا می دارد که این غم زدگان جنگ چرا باید چنین در هم بیامیزند و اندوه مشترکی را بر دوش بکشند؟!!!!… و متن شیرازه و قوام بهتر و شاید ویژه تری می یابد و به یک وضعیت مغتنی و قوی و برخوردار از پیشامدهای نزدیک به یقین می شود و با بیانی تمثیلی ما را از درک این لحظات دگرگون می کند.

???? لجام زدن بر احساسات
کارگردان بر آن است که بازی ها حسی باشند و البته سعی نمی کند که بدن ها و سیماها و حتی صداها دچار برانگیختگی های بیهوده و زیاده روی در بیان حسی شوند و لجام می زند به بود و نبود لحظاتش و بازیگران پیرو این بینش درست اند و کم نمی گذارند. چون مرگ پسران و تصادف و بیمارستان و گورستان امکان برانگیختگی احساسات را به دنبال دارد و حالا در این پنهان سازی برخی از احساسات روال غیر عادی سازی و آشنازدایی از لحن و فضا اتفاق نابی است برای درنگ بر رویدادها و روابط آدمها که در نهایت باید تبدیل به عناصر تمثیلی یک روایت نمایشی شوند. در این بین بازیگر نقش قاسم و درواقع مهرداد (؟؟؟؟؟؟؟؟) گوی سبقت را از دیگران می رباید و در آستانه برجسته شدن است؛ یعنی می خواهد به نقش ابعاد جادویی و شهودی ببخشد اما این دیگر به تداوم تمرین ها بستگی دارد که بازیگر در سلوک فردی اش از این مهم بهره مند شود. اما دیگر بازیگران هم، هر یک به نوعی دارند به این شهود و جادو ورود پیدا می کنند و حالا با اعتماد به نفس و اطمینان خاطر می شود با تمرکز بیشتر و دلبستگی به نقش در تمرین های آینده این اجرا را به چند و چون یک روایت جاندار و قابل تامل و حتی چشمگیر تبدیل کرد که تحقق این رویا با حضور فعالانه تر این جمع بازیگران محقق خواهد شد.

???? صحنه خلاقه
صحنه و چیدمانش موجز و مینی مالیستی که بازیگران باید از چند عنصر خلاصه لحظات و مکان و وسایل قابل استفاده را به کار گیرند و کافی است این ابزار تبدیل به نیمکت و مبل شوند یا در جای دیگر تابوت و گهواره شوند و همین طور آنچه باید پیوست اجرا شود با این چیدمان و دگرگونی هایش در بازی بازیگران نمود عینی و ملموسی می یابد. این فکر خلاقه است و کمک می کند به جریان تند و شتابنده ای که به اصطلاح نگذارد که اجرا از ریتم بیفتد و در نهایت بانی یک ضرباهنگ درست و هماهنگی های ملحوظ برای یک بافتار نمایشی تر شود چون در واقع این نمایش جهانی است که در این صحنه شکوفا می شود؛ بنابراین نمایش به دنبال بیان دردنامه ای است که در این شیوه نامۀ اجرایی محقق خواهد شد.
نور و موسیقی و سکوت هم به قاعده پیش می آیند اما خلاقه نیستند یعنی نمی توانند عناصر ویژه تری برای این رویارویی ها شوند اما این متن و اجرا هم می خواهد که عناصر شنیداری و دیداری برای آن فضای شهودی و خط و ربط دادن این دنیای عینی به یک جهان دیگر و ناکجای مکشوف باید کارآمدتر شوند و هرچه دقیق تر برای این اجرا تعریف شوند، آنگاه ما نیز بهتر می توانیم تصورات قابل درک تری از این وضعیت نمایشی بیابیم و زیبایی ناخواسته ذهن و روان ما را برای خود می کند که در سازگاری با این عناصر بتوانیم باورمندی خود را در نفوذ به ریز نشانگان درک کنیم.
شاید لباس و گریم نمی تواند آن طور که باید و شاید با این لحن و بیان نیمه واقعی و نیمه خیالی سر سازگاری داشته باشد مگر لباس سرخرنگ شخصیت قاسم که با نقش شمرخوانی اش در تعزیه هماهنگی دارد و می تواند تصورات متفاوتی را نسبت به این نقش و دگرگونی اش در روال روانی نمایش مهیا سازد. چنانچه او در پایان دگرگون می شود و یک باور تازه از خود و جهان پیرامونی اش و آن انتظار بی نظیر مادران و پدرانی می یابد که در جنگ گمشده ای دارند اما همچنان دلخوش بازگشت دوباره اند و چشم به راه یک اتفاق و معجزه اند…

????همچنان باقی است
در پایان نمایش “نام تمام مردگان یحیاست” در آستانۀ یک اتفاق بزرگ است که در بازنگری، تمرین های دوباره و افزوده ها و کاستن هایی به یک نمایش دیدنی تر و حتی ماندنی تر نزدیک خواهد شد و این مهم بهتر است که از سوی کارگردان و گروه جدی تلقی شود که اجراهای ناب و خلاق در بازنگری های چندباره و رفتن به سوی ریسک های دو چندان اتفاق می افتد و حیف است این سوژه و بسامد این گروه همچنان به امواج موثرتری تبدیل نشود. به امید آن رویا…

????کانون منتقدان تئاتر استان هرمزگان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *